پارت سی و پنجم :

هومن از ماشین پیاده شد. نگاهش سرد و اخم صبحش کماکان پابرجا بود. صورتش مثل سنگ، سخت به نظر می‌رسید. از تصور تکرار تلخی و نیش و کنایه‌اش، یأس و ندامت چنان فشاری به روح و روانم آورد که تاب و توان از تنم رفت و منظره‌ی پیش چشمانم تیره و تار شد. او به موقع زیر بازویم را گرفت، وگرنه با صورت نقش زمین می‌شدم.
_ بیا بشین اینجا.
با کمکش روی تخته‌سنگ مرطوب و خزه‌بسته‌ی کنار ورودی اسکله نشستم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    هومن در جریان قرصاش نبود؟ آخه انگار یجا گفت به اصرار هومن بازم قرصاش رو شروع کرده. شاید اشتباه یادمه. حس خوبی به هومن هم ندارم

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سر درگیری مدتم هومن و اذر دچار آشفتگی شده و به اصرار آذر قرص خوردن رو دوباره شروع کرده

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    0

    واااای خدا لعنتت کنه آذر یعنی معتادش کرده،تو اون قرصا و دمنوشا چی هست ؟ 😠😯😱🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید دید!🤐

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️